زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

"زهرا" زیباترین هدیه خدا

دوباره دیدنت

1392/7/20 22:45
نویسنده : مامانی
117 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر قشنگم امیدوارم حالت خوب باشه.

نازنینم مامانو ببخش باز بدقولی کردم و دیر به وبلاگت سر زدم.

امروز نوبت سونو داشتم برای ناهنجاریهای مادرزادی بهت که گفته بودم.

ساعت ١٢:١٥ با بابایی راه افتادیم به طرف مطب. ١٢:٤٥ اونجا بودیم ساعتهای ٢:٢٠بود که نوبتم شد نفر آخر بودم. از خانوم دکتر پرسیدم بابا میتونه بیاد داخل یا نه اما اون اجازه نداد یه کم ناراحت شدم اما چاره ای نبود.

خانوم دکتر بررسی کرد الحمدلله همه چیز خوب بود.

بازم تونستم روی ماهتو ببینم فدات شم.صورتت کاملا دیده میشد چشمهات و بینیت.دستها و پاها و ستون فقرات و خلاصه همه چیز رو دیدم. قلب مهربونت با اون تکونهاش کاملا دیده میشد الهی قربون قلبت بره مامانت.

از اون دفعه خیلی بزرگتر شده بودی دختر گلم. اندامت کاملتر شده بود. هر روز داری بزرگتر میشی و لحظه دیدارمون نزدیکتر میشه.

اووه اون روز چه روز باشکوهیه روزی که من بتونم دختر گلم،ثمره ی زندگی خودم و ابراهیم عزیزم رو ببینم.

به نظرم سرت نسبت به بدنت بزرگتر بود برای همین از خانوم دکتر سوال کردم اما اون گفت طبیعیه.

اینقدر وول میخوردی که صدای خانوم دکتر رو هم درآوردی گفت:چقدر دخترت تکون میخوره؟

منم گفتم:چون تکونهاشو احساس نمیکردم نگران بودم.

خانوم دکتر گفت هنوز برای احساس کردن تکونهاش زوده یک ماه دیگه باید صبر کنی.

اما من میخوام زودتر تکون خوردنهات رو حس کنم قشنگم.

بعدش هم خانوم دکتر صدای قلبت رو برام گذاشت اما خیلی کوتاه. وای که چقدر قشنگ میزد چه ریتم زیبایی انگار تمام زندگیم تو این صداست. آخ که چقدر دوستت دارم دخترم دوستت دارم.

ضربان قلب مهربونت ١٤٠ بود و ٢١ هفته بودی تاریخ زایمان رو هم اینبار ٢٦ بهمن زد البته هر چی خدا بخواد همون میشه. فقط یادم رفت وزنت رو سوال کنم خانوم دکتر هم اینقدر خسته بود که پاک یادش رفت بهم بگه. حیف شد دوست داشتم بدونم چقدر وزنت اضافه شده.

ساعت ٢:٤٥ بود که از اتاق اومدم بیرون و با باباجون اومدیم خونه.

الان که دارم برات مینویسم خونه ی مادرجونم. خاله زهرا که خیلی وقته خوابیده. مادرجون و آقاجون و دایی علیرضا هم که یه نیم ساعتی میشه که رفتن بخوابن. اما من گفتم تا برات ننویسم نمیخوابم.

دخترم میخوام بدونی که اندازه تمام دنیا دوستت دارم و هر چی میگذره این دوست داشتن بیشتر میشه. عاشقتم عسلم.

خوب فکر کنم من هم باید برم بخوابم آخه صبح باید یه سر برم بهداشت گفته بودم وزنم اصلا اضافه نشده واسه چکاپ دوباره باید برم.به نظرم فردا هم بتونم صدای قلبت رو گوش کنم. خدا کنه بشه. بعدش هم تا قبل ظهر باید سونو رو ببرم به دکترم نشون بدم. پس فعلا خداحافظ و شب قشنگت هم بخیر نازنینم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)